سایه هایی که در تعقیبم بودند

» سایه هایی که در تعقیبم بودند

سایه هایی که در تعقیبم بودند


شروع کردم به زندگی کردن و شاد بودن، اما هنوز راه زیادی نرفته بودم که متوجه شدم سایه هایی سیاه در تعقیب من هستند. سایه ها دنبال خنده ها و شادی های من بودند وقتی گریه می کردم سایه های سیاه دورتر و دورتر می شدند.


زمان برایم بی اهمیت شده بود تیک تاک ساعت دلم رو می لرزوند خوابم می اومد، اما دلم شکسته بود متوقف کردن زمان کار محالی بود.

خیره شده بودم به رنگی ترین چهره ی زندگیم که تیره شده بود.

صبر کردم ولی دلم آروم نگرفت پریشون و پریشون تر شدم خسته شدم دلم بی تفاوت شده بود شوقم کم شده بود به زندگی، سردرگمی نزدیک بود که دیوانه ام کند.


تنها نبودم ولی توی دنیا به این شلوغی تنهایی رو حس می کردم.

داشتم له می شدم. روحم پژمرده شده بود دروغ ها دروغ بودند و حقیقت ها را نمی توانستم باور کنم حقیقتی نبود که ببینم. همه چیز کابوس بود خندیدن ها و رقصیدن ها پای کوبیدن ها و دویدن ها همه خواب بود. گریه ها و غم ها حقیقت داشت حقیقتی باور نکردنی و تمام نشدنی، مثل یک شب طولانی و غم انگیز که قرار نیست هیچ وقت تموم بشه.


زمان متوقف شده بود و روی دور تکرار قرار گرفته بود. شرمنده خودم شدم که غم ها را با خودم همراه کردم به خندیدن عادت نداشتم گریه هایم کنارم بودند ولی باز سایه دنبالم بود. نه، سایه دقیقا کنارم بود سایه را هر روز در زندگی ام حس می کردم حس گنگ و مبهمی داشتم در حال انفجار بودم دوست داشتم تهی شوم تهی از هرچه در فکر و روحم جمع شده بود صبر کنید می خواهم خودم را رها کنم صبر کنید می خواهم آزاد شوم.

آخرین مطالب این وبلاگ



خرید اینترنتی قهوه
Buy website Traffic
Buy Website Traffic Cheap