در جستجوی خویش گم شده ام

» در جستجوی خویش گم شده ام

هر کس باید خودش را پیدا کند


باید بتوانم خودم را پیدا کنم احساس می کنم گم شده ام درونم بسیار شلوغ شده است و به سختی می توانم خودم را از میان ضایعات وجودم بیرون بکشم.

 گاهی احساس می کنم تا غرق شدن فاصله ای ندارم.

و هیچ وقت نیاموختم وقتی در حال غرق شدن هستم چگونه خودم را نجات دهم چگونه خودم را بالا بکشم.


 فکر می کنم راهی برای نجات وجود دارد برای هر غرق شدن و هر گم شدنی یک راهی وجود دارد اما این پایین تاریک است و نفس کشیدن سخت و هر روز باید بیشتر تقلا کنم تا شاید راه نجاتی پیدا کنم یا شاید حداقل از این جایی که هستم دورتر از خودم نشوم.


 فاصله ام با خودم بسیار زیاد شده است. به راستی من کجا هستم و کیستم؟ چگونه می توانم خودم را پیدا کنم؟ آیا کسی می تواند در پیدا کردن خودم به من کمک کند؟


و تا وقتی که خودم را پیدا نکرده ام چگونه می توانم یار گمشده ام را پیدا کنم یاری که با من بماند یاری که با خودم باشد برای خودم، اما من هنوز خودم را پیدا نکرده ام باید بتوانم خودم را پیدا کنم تا یاری برای خودم برگزینم یاری که من انتخاب خود او باشم من برای خود او و او نیز برای خود من.


هر کس باید بتواند خودش را پیدا کند و سپس یاری برای خودش.


هر کس که ز خود دور شد گم شد  در وادی خودشناسی مهجور و تنها شد


جاده های خودشناسی تاریکند و راه های انحرافی مثل مویی باریکند

ما ره به جایی نبرده ایم و نپرسیدیم این جاده ی بی انتها به کجا می رسد آخر

گر گم شویم و حیران فکر راه باید بود این وادی جای ماندن نیست


  

آخرین مطالب این وبلاگ